۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

خدا پدرت رو بیامورزه

می گویند در شهری مرده شوری بود که چندان با مردم به خوبی رفتار نمی کرد از کفن دزدی بگیرید تا بی احترامی به مردگان همه جوره مردم عزادار را ناراحت می کرد به نحوی که در شهر به بد نامی و بی ابرویی شهره شده بود روزگار گذشت و مرده شور پیر شد. در روزهای پایانی عمر پدر پسرش را فراخواند و برای او وصیت کرد که پسرم من در عمرم با مردم به خوبی رفتار نکردم و نگران اخرت و عذاب الهی هستم حالا که من در آستانه مرگ قرار دارم و کاری از دستم بر نمی آید از تو می خواهم پس از مرگم با مردم به خوبی رفتار کنونی تا به این سبب مردم دعایی کنند و در حین دعا بگویند خدا پدرش را بیامرزد بلکه با این گفته نوری هم به قبر من بتابد! زمان گذشت و مرده شور پیر ،مرد و مرده شور جوان بر مسند پدر نشست در همان روزهای اول به شاگردش امر کرد که چوب هایی به اندازه چند وجب اماده کند و انها را بر لب طاقچه مرده شور خانه بگذارد بعد از ان هرگاه مرده ای را می اورند ابتدا به بدترین شکل با میت برخورد می کرد و بعد از شستشو، مرده را به پشت می کرد و یکی از چوب ها را در ماتحت مرحوم فرو می کرد مردم که از دیدن این صحنه متحیر می ماندند.دست بر دهان وای وایی می کردند و می گفتند خدا پدرش را بیامرزد کی با مرده ها این جور رفتار می کرد این ها را پیرمردی چند روز پیش برایم تعریف کرد و گفت حالا قضیه ما و این حکومت هم همین شده است نشسته ایم و می گوییم خدا پدر همان ها را بیامرزد کی با مردم چنین رفتار می کردند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر